أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
516
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
گرما ، سرما ، خشكى و ترى متعادل است . سبك مىكند و در خفقان [ وقفه ] قلب ، بىقرارى ، ترس و ناشكيبايى حاصل از صفراى سياه سودمند است . خون را در قلب صاف و اعصاب چشم را قوى مىكند » . نيز قس . شمارهء 958 . 433 . دلب 1 اين صنار 2 است . الخليل : اين درخت عيثام 3 است ، آن را « صنار » [ نيز ] مىنامند . آن خيلى شبيه صنار است . صهاربخت : ميوههاى [ چنار ] « جوز الدلب » 4 ناميده مىشود . مىگويند كه سرگين غلتان 5 بر اثر برگها و پوست [ چنار ] مىميرد ؛ نيز مىگويند كه تنفس گرد و غبار چسبيده به برگهايش به اعصاب زيان مىرساند ، و اگر در چشمها و گوشها وارد شود ، براى بينايى و شنوايى زيانآور است . ابو حنيفه : گروهى [ از مردم ] مىگويند كه صنار 6 « درخت دلب » است و [ در پى آن ] مىگويد كه اين [ واژه ] فارسى يعنى « چنار » است - [ درختى كه ] هيچ ميوهاى نمىدهد . بزرگ و پهناور مىشود ، نه گل دارد و نه ميوه ، برگهايش دندانهدار و پهن است . ( 1 ) . Platanus orientalis L . ؛ سراپيون ، 163 ؛ ابو منصور ، 257 ؛ ابن سينا ، 176 ؛ غافقى ، 234 ؛ ميمون ، 93 . ( 2 ) . الصنار - معرب چنار فارسى ؛ Lane ، 1732 ؛ II , Vullers ، 517 . ( 3 ) . العيثام ، قس . Lane ، 1954 . ( 4 ) . جوز الدلب - « ميوه چنار » . ( 5 ) . الخنافس جمع الخنفسة . ( 6 ) . نسخهء الف : العصو ، نسخهء فارسى : عنصوه ، نسخههاى ب و پ : العنصوة ، اما در منابع و فرهنگهاى دسترس ، اين واژه به معناى « چنار » وجود ندارد . از بافت بعدى متن برمىآيد كه بايد الصنار خوانده شود ، قس . ابو حنيفه ، 383 ؛ لسان العرب ، IV ، 468 . 434 . دلدل 1 جالينوس : [ دلدل ] خارپشت كوهى 2 است كه از بدن خود خارهايى شبيه تير پرتاب مىكند . آن از نظر نيرو به [ خارپشت ] دريايى و زمينى نزديك است . دلدل شيهم 3 نيز ناميده مىشود . كلئوپاترا از پرتاب پرهاى تير مانند [ دلدل ] نام مىبرد ، لكن دربارهء اندازهء [ دلدل ] مىگويد كه آن برابر با يك گاو است و در پى آن مىگويد كه گروهى از مغان در فارس آن